برگ بیست و چهار
عشقم
دلم اندازه این ابــــــــرا گرفته، عشق تو خنده از این لبها گرفته ...
گل قشنگم
امروز از صبح داره بارون میباره ، دل منم خیلی گرفته مامان،بابایی هم رفته ماموریت و من تنهام ، تو تنهایی خودم خیلی گریه کردم .........
بالاخره امروز فهمیدم این ماهم تو نیومدی توی دلم ........
کاش میفهمیدی که انتظار چقدر برای من سخته
.... کاش میفهمیدی این روزا چقدر برای من دیر میگذره
... کاش میفهمیدی که سن مامان داره میره بالا و زیاد برای داشتنت وقت نداره
....
خدایااااااااااااااااااا خیلی خسته و دلشکسته ام .....
خدایا ...
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری ... شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن ...
خدایا بی پناهم ...ز تو جز تو نخواهم ،اگر عشقت گناه است ببین عرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام به سوی آسمانها ...که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها![]()
![]()
خدایا نمیخوام ناشکری کنم .... ولی اطرافمو که نگاه میکنم میبینم همه اونایی که ازم کوچیکترن
باردارن... تا حالا 7 نفر از فامیل و آشناهامون باردارن
... من براشون خیلی خوشحالم که اکثرشون
دردسر و انتظاری که من دارم میکشم رو نکشیدن ، ولی خدایا بهشون حسودیمم میشه ،دست خودم
نیست
...خیلی دلم میخواد جای تک تکشون باشم ، خیلی دلم میخواد الان حسو حال اونا رو
داشته باشم ....
خدایا خیلی ناامیدم ... کمکم کن .![]()


برگ بیست و چهار
